تبليغاتX
فعلا اسم ندارد
 

كاري كه فقط از ايراني جماعت برمياد!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 10:34 توسط بلاگر پاره وقت |

 

قبول داريد يكي از عوامل اصلي موفقيت چلچراغ، ساندویچ‌های بزرگمهر حسین‌پور بود (و هست)؟
من که کاملا به این قضیه اعتقاد دارم.
حالا دلیل استقبال از ساندویچ چی بود؟
برای رسیدن به یک جواب جامع باید نشست کل مجموعه را دقیق بررسی کرد ولی صرفا با اتکا به  حافظه‌ام می‌توانم بگویم یکی از  عوامل اصلی تازگی کار بود در دو وجه:
1- تازگی خود کمیک استریپ: اصولا کمیک‌ها در نشریات ما حضور خیلی خیلی کم‌رنگی دارند. چند تا نشریه را می‌توانید نام ببرید که به صورت مرتب ـ یا غیر مرتب! ـ از کمیک استفاده کرده‌اند؟
2- تازگی و جسارت نسبی موضوع‌ها: ساندویچ‌ها،‌کمیک‌هایی کاملا چلچراغی بودند. یعنی به مسائل جوانان نه از بالا بلکه دقیقا از زاویه‌ی دید خود آنها نگاه می‌کند و از موج‌های روز دنیای جوانان، اصطلاحات خاص آنها، مشکلات‌شان و ... خوب خبر دارد.

خب طبعا صرف پرداختن به این موضوعات آن هم از این زاویه و با این روش کمیاب (کمیک استریپ) جذاب است و فکر می‌کنم همین، تبدیل به سمی برای کمیک‌های بزرگمهر حسین‌پور شده.
به نظر می‌رسد حسین‌پور کوشش چندانی برای کشف و خلق موقعیت‌های طنز ناب نمی‌کند. از کارهای او استقبال می‌شود و او هم قانع شده. ولی بعد از مدتی که این تازگی رفت و عادی شد، خلاء آثار او توی چشم خواهد زد. بخصوص توی کارهای اخیر حسین‌پور به جز استفاده همین "تازگی‌ها" کمتر می‌شود نکته‌ی خاصی پیدا کرد.
پروژه‌ی جدید او، کمیک‌هایی بر اساس داستان‌های عامیانه و قدیمی،‌ هم به همین بلا دچار است. این کار، یعنی شوخی با داستان‌های معروف،  توی ایران کار تازه‌ای‌ست و ظاهرا همین تازگی برای به شوق آمدن ما و قانع شدن حسین‌پور کفایت می‌کند!
تقریبا تنها کاری که حسین‌پور می‌کند بردن مناسبات امروزی/ساندویچی به دنیای این قصه‌هاست: عمل دماغ و پروتز و لاغری و اتو زدن و پشت‌مو و چند تا مقوله‌ی دیگر که تعدادشان جمعا به زحمت از ده تا تجاوز می‌کند.
و دیگر هیچ!... (با کمی اغراق البته!)
این که پیرزن کدو قلقله زن برود جراحی پلاستیک بکند و پروتز بگذارد جالب است ولی آخر چند بار می‌توانیم به این قضیه بخندیم؟ (کمیک "مهامانان ناخوانده ی پیرزن" هم دقیقا همین جوری بود)

توضیح تصویر: تصویری که در بالا گذاشتم یک کاریکاتور ترکیه‌ای بر اساس داستان شنل قرمزی است. می‌بینید که چطور خیلی ساده از متن خود داستان برای ایجاد یک موقعیت بکر و طنزآمیز استفاده شده. طنز این کاریکاتور مخصوص این داستان است و جای دیگری هم نمی شود بردش... (کمیک‌های مشابه ترکیه‌ای زیاد دیده‌ام ولی متاسفانه دم دستم نبود که بگذارم اینجا. با توجه به نزدیکی فرهنگی ما با آنها نمونه‌های خوبی برای مقایسه هستند. به نظر می‌رسد درقضیه‌ی کاریکاتورهای شرح‌دار از ما فعال‌تر و جلوتر هستند و البته دست‌شان هم خیلی بازتر است)

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 15:5 توسط بلاگر پاره وقت |

 

در ادامه عرایض قبلی:

آقا چه شیر تو شیری شده!
کیهان به کارگزارانی‌ها و مشارکتی‌ها
توپیده که احترام هاشمی و خاتمی را نگه دارند! عنایت دارید؟ کیهان! به کارگزاران!
انگیزه‌ی کیهان که البته واضح و مبرهن است. اما خاتمی و بخصوص هاشمی هم دوستان جالبی دارند. فی‌الواقع با وجود این دوستان نیاز چندانی به دشمن نیست!
ولی از همه‌ی این حرفا که بگذریم از این داستان کوتاه طنز تخیلی کیهان نمی‌شود گذشت:


دو هفته پيش يكي از اعضاي برجسته حزب كارگزاران كه اينك در روزنامه هم ميهن نيز مسئوليت كليدي دارد در يك جلسه كوچك به انتقاد از روش آقاي هاشمي رفسنجاني در مواجهه با دو دولت خاتمي و احمدي نژاد پرداخت و گفت مشكل اصلي اين است كه او «يك سياستمدار روستايي» {!} است. وي با مقايسه هاشمي با يك شخصيت عالي نظام {منظور، رهبری است طبعا} گفت: او چون سياستمدار شهري {!} است وقتي يكي در انتخابات راي مي آورد- خاتمي باشد يا احمدي نژاد- او را تحويل مي گيرد و به او كمك مي كند و به خوبي از كمك او استفاده مي كند ولي روش هاشمي، روش سياستمدار روستايي است لذا زماني كه سياست دولت خاتمي را با سياست دولت خود ناهمخوان ديد با او قهر كرد و تا آخر قهر بود {!} امروز نيز با احمدي نژاد قهر است چرا كه سياست هاي او را قبول ندارد.

 

فکر نمی‌کنم کیهان حالا حالاها ول‌کن این داستان بشود!

مرتبط: حرف های عطریان فر

+ نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 18:55 توسط بلاگر پاره وقت |


سر فرصت يك مطلب مفصل درباره‌ی محمد قوچانی دارم ولی اجالتا همین مطلب اخیرش را که هاشمی و علی دایی را به هم تشبیه کرده داشته باشید.
حالا به این که این مقایسه چه قدر بی‌ربط (یا باربط) است کاری نداریم. فقط به دو مورد از گزاره‌های غلطی که در میان نثر هنرمندانه و پر رنگ و لعاب قوچانی گم شده اشاره می‌کنم:

قوچانی در ابتدای یادداشت‌اش آورده: «قهرمان شدن علي دايي در ليگ فوتبال ايران به ‌همان اندازه شگفت‌انگيز است كه اول شدن هاشمي رفسنجاني در انتخابات مجلس خبرگان رهبري...»

کجای اول شدن هاشمی در انتخابات خبرگان شگفت‌انگیز بود؟! هر منگلی می‌دانست هاشمی اول می‌شود! اصلا دور اول همان انتخابات ریاست جمهوری عمه‌ی من بود که اول شد؟

یک جای دیگر او می‌گوید که هاشمی "ضد قهرمان" است و کار خودش را می‌کند و کاری به پسند مردم و محبوب بودن بین آنها ندارد که حرف کاملا درستی است. اما چند خط پایین‌تر انگار حرف خودش یادش می‌رود و از هاشمی می‌خواهد برای این که در ذهن مردم قهرمان باقی بماند از صحنه‌ی بازی خداحافظی کند!
خب مرد حسابی! اگر هدف او "قهرمانی" بود که بعد از همان ریاست جمهوری همه چیز را می‌بوسید می‌گذاشت کنار و منتظر نصیحت تو نمی‌ماند!

مرعشی هم جواب خوبی نوشته. سرمقاله‌ی هم میهن امروز.

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 17:51 توسط بلاگر پاره وقت |

این دو سه سال اخیر بدجوری تب چه گوارا ملت رو برداشته. پوسترهای جور وا جور "چه" را در خیابان انقلاب روی دست می برند. بهرام رادان دیوارهای اتاق اش را پر از عکس های او کرده و برای روی جلد مجله ی چلچراغ هم با یکی از آنها ژست گرفته...

حالا ماها واقعا از این "چه" چه می دانیم خداوکیلی؟

من یکی که عمرا چنین روایتی به گوشم نخورده بود:

"يک روانشناس آمريکايي که در مورد جوامع مديترانه اي تحقيق کرده است، درباره علت علاقه مردم اين مناطق به چه گوارا نظرات جالبي دارد. او مي گويد مردان مديترانه اي حتي در هنگام سکس هم بخش زنانه وجودشان لطافت خاصي دارد و با اين لطافت جهان را حس مي کند. اين مردان با همين حس زنانه و لطيف به چه گوارا نگاه مي کنند. آن عکس معروف چه گوارا که به وسيله عکاسي سرشناس به نام کوردا گرفته شده، چهره اي جذاب و زن پسند و حتي مرد پسند از نظر سکسي از چه گوارا نشان مي دهد، چيزي که هرگز در چه گوارا نبود. عکس معروف زيباي کوردا از چه گوارا، با آن حس غرور زيباي آرژانتيني، که اصولا آرژانتيني ها به غرور در آمريکاي لاتين معروف اند، تاثير زيادي در محبوبيت چه گوارا دارد. اين عکس که رتوش شد و دستکاري شد و زيبا شد، يکي از مهم ترين دلايل محبوبيت چه گوارا در جهان است. محبوبيتي که هم مورد توجه مردان و هم زنان است، يک محبوبيت تقلبي.

 ارنستو چه گوارا يک بچه ننر يک خانواده متوسط آرژانتيني بود که بيماري آسم داشت و مي دانيد که مثل بقيه آرژانتيني ها هويت ملي نداشت، اصولا آرژانتين جمعيت محلي ندارد و ترکيبي از مهاجرين مختلف هستند، چهل درصد ايتاليايي و 45 درصد بقيه لاتين ها، حتي 15 درصد هم آرژانتيني نيستند و اگر باشند هم هويت ملي ندارند. به همين دليل چيزي به اسم هويت ملي در آرژانتين وجود ندارد. ببينيد، مثلا، يک زاده هائيتي هويت ملي خودش را دارد، مکزيکي ها و کوبايي ها و ال سالوادوري ها هويت ملي خودشان را دارند، اما مردم آرژانتين هويت ملي ندارند. چه گوارا، بچه ننري بود که هميشه توسط پدر و مادرش که هميشه نگران بيماري آسم او بودند، مراقبت مي شد، بخاطر بيماري آسم خودش و براي تغيير هوا، از سن 18 سالگي سفرش را شروع کرد، سفري براي اينکه در کشوري ديگر يک هويت مشخص کسب کند و از شر بيماري هم راحت شود. وقتي در گواتمالا کودتا شد، چه گوارا به آنجا رفت، در آنجا بيشتر به دنبال کسب موقعيت خودش بود، کمي با گواتمالايي ها قاطي شد، اما در همين زمان با يک کوبايي آشنا شد و با او به مکزيک رفت...

در مکزيک اولين بار با فيدل کاسترو آشنا شد، فيدل کاسترو هم مخش را زد و او را به طرف خودش کشاند و او را به کوبا برد و در آنجا مدتي رئيس دادگاه انقلاب کوبا شد و تعداد زيادي از کساني که توسط دادگاه انقلاب محاکمه شده بودند، اعدام کرد. زندگي چه گوارا را در دو جمله از خودش مي شود خلاصه کرد، چه گوارا مي گويد: "يک انقلابي بايد تبديل به يک ماشين سرد و کامل و دقيق براي کشتن بشود." او جمله انقلابيون کوباهاي انقلابي را که مي گفتند: "به حرف هاي متهم نبايد گوش داد"، گفت: "به حرف هاي متهم بايد گوش داد..."ويرگول، "... منتهي مهم نيست چه مي گويد، خودمان بايد تشخيص بدهيم به درد انقلاب مي خورد يا نه." چه گوارا يک آدم خونخوار بود. وقتي رئيس دادگاه انقلاب بود، واقعا لزومي نداشت که خودش در تيرباران محکومين به اعدام شرکت کند، اما هم اين کار را مي کرد و هم تير خلاص را مي زد. در حالي که اجباري براي اين کار نداشت."

از میان یک مصاحبه ی جالب با دو فعال سیاسی کوبایی

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 17:47 توسط بلاگر پاره وقت |

 

آقا ما آمدیم به سبک کیارستمی یک قسمت هایی از نوشته‌ی اخیر ابراهیم نبوی را که خیلی پرحجم و کمی هم پراکنده است بریدیم گذاشتیم این جا. باشد که مورد تمرکز بیشتری قرار بگیرد ـ ان‌شاءالله.

 به ویژه تقدیم به اسیران فیلترینگ و بی‌حوصلگی:

فاجعه این است که ما برای داشتند تصویری زیبا از تاریخ مبارزات مان به خودمان و دیگران و تاریخ دروغ می گوئیم، و این دروغ ها را همواره تکرار می کنیم. ما به دروغ از انقلاب مشروطه به عنوان انقلابی پیروز نام می بریم، در حالی که اگر رضاشاه به عنوان عامل انگلیس روی کار نیامده بود و به زور و برخلاف نظر رهبران مشروطه ایران به سوی ترقی و تجدد نمی رفت، ما تا سالها در همان گند و گه قاجار دست و پا می زدیم.

 ما دروغ می گوئیم که جنبش ملی شدن نفت یک قیام ملی بود، اصلا از این خبرها نبود، تمام این ماجرا یک عمل حقوقی از سوی دولت وقت بود که با پشتیبانی پادشاه وقت و حمایت مجامع بین المللی به نتیجه رسید و جنبش ملی شدن نفت به دلیل رفتارهای غلط مصدق و کابینه اش شکست خورد و امکانی که برای ایجاد یک حکومت ملی بوجود آمده بود به دلیل عشوه های مصدق و تندروی های فاطمی و اشتباهات توده ای ها نابود شد.

ما دروغ می گوئیم که کودتای 28 مرداد 1332 قیام ملت برای حفظ سلطنت بود، بحران حکومت ناکارآمد مصدق به جایی رسیده بود که با آمدن دویست نفر به خیابان و حمایت و برنامه ریزی آمریکا همه جنبش ملی در عرض سه روز دود شد و به هوا رفت.

ما دروغ می گوئیم که انقلاب مسلحانه مجاهدین و فدائیان رژیم شاه را تحت فشار قرار داد و باعث قیام مردم شد، حرکت مسلحانه دهه پنجاه به دلیل بی سوادی تعدادی دانشجوی کتاب نخوانده و هیجان‌زده به سرعت آغاز شد و بدلیل ناشیگری این چریک ها به سرعت توسط ساواک کنترل شد و در سال پنجاه و هفت اثری از فدائیان و مجاهدین باقی نمانده بود.

ما دروغ می گوئیم که انقلاب ایران انقلابی علیه دیکتاتوری و بی عدالتی بود، انقلاب ایران واکنش ملتی خیال‌پرداز نسبت به حکومتی پر از اشتباه بود و نتیجه اش در هر زمینه ای که حساب کنیم به زیان سرنوشت ملت ایران بود.

ما دروغ می گوئیم که جنگ عراق صرفا حاصل تجاوز آمریکا و عراق به ایران بود، اگر حکومت بعد از انقلاب آن همه پراشتباه رفتار نکرده بود هرگز تاوانی مانند جنگ را نمی داد.

ما دروغ می گوئیم که مقاومت رزمندگان ایران علیه دشمن پیروز شد، ما در جنگ عراق با بی عقلی و بی کفایتی تمام فرصت های پیروزی را از دست دادیم و چه در میدان نبرد و چه روی کاغذ شکست خوردیم.

ما دروغ می گوئیم که در جریان سرکوب های خرداد 1360 تا اعدام های 1367 حکومت جمهوری اسلامی با خشونت مخالفانش را کشت، در خرداد شصت اگر مجاهدین پیروز شده بودند ده برابر لاجوردی آدم می کشتند، تنها تفاوت این بود که مجاهدین پیروز نشدند.

این ها همه فاجعه است. اما همه فاجعه این نیست، فاجعه بزرگتر این است که قربانیان تصادفات رانندگی در ایران از کل قربانیان جنگ و سیاست هم بیشتر است. فاجعه این است که قربانیان تندروی در جاده های ایران صدها برابر قربانیان تندروی های سیاسی جامعه ماست. فاجعه این است که زندانیان تصادفات رانندگی صدها برابر زندانیان سیاسی کشور است. ما قربانیانی بی خردی و اشتباه هستیم. فاجعه این است!

می‌توانیم بگوئیم که در سال گذشته حتی یک نفر هم به دلیل سیاسی در ایران اعدام نشده است، اما آیا می توانیم از صدها قربانی بلاهت و عقب ماندگی مدیریت که مستقیما ناشی از طرز فکر سیاسی ماست، چشم پوشی کنیم؟

این همه قربانی ناشی از چیست؟ این همه مرگ به چه دلیل اتفاق می افتد؟ آیا این همه فاجعه و قربانی ناشی از حکومت است؟ میان آنچه خاتمی قانون‌گرایی می نامد و این همه کشته های ناشی از عدم رعایت قانون در رانندگی چه رابطه ای وجود دارد؟ میان آنچه کرامت انسانی نامیده می شود و این همه آدمی که در آتش سوزی مدرسه و مسجد و اتوبوس کشته می شوند چه رابطه ای وجود دارد؟ ایا احترام به انسان فقط برای این است که انسان موضوع سخنرانی قرار بگیرد؟

غلامحسین کرباسچی مظهر مدیریت موفق 25 سال اخیر ایران است. او در طول دوران شهرداری اش در شهر تهران موفق شد سطح زندگی شهروندان تهرانی را بهبود ببخشد. اما ما مردم ایران به این دلیل نبود که به کرباسچی علاقمند شدیم، اصولا برای ما اهمیتی ندارد که یک مدیر سطح زندگی مردم را بهبود ببخشد. از نظر ما کرباسچی چون دزد بود محاکمه شد (همه مدیران و بالطبع شهرداران از نظر ملت ایران دزد هستند) اما چون در جریان محاکمه‌اش قاضی دادگاه را دست انداخته بود و به محسنی اژه ای جواب های دندان شکنی داده بود، تبدیل به قهرمان ملی شد. همین کرباسچی وقتی درخواست عفو کرد از حافظه ملت ایران برای همیشه حذف شد و برای همیشه به زباله دانی تاریخ افتاد.

برای ملت ایران مهم نیست که امیرکبیر دارالفنون را راه انداخت و به تجارت و اقتصاد ایران اندک سروسامانی داد، مهم این است که امیرکبیر شهامت داشت و روبروی مادر شاه ایستاد. برای ملت ایران تمام خدمات رضاشاه در راه‌سازی و بهبود سطح بهداشت و ایجاد سیستم نوین قضائی و ساختن دانشگاه و ساختن کارخانه به اندازه یک هزارم شهامت فرخی یزدی که در سن بیست سالگی به دلیل هجو کردن حاکم یزد لبهایش را دوختند و با همین عمل قهرمان تاریخی ملت ما شد ارزش ندارد. برای ملت ایران تمام زحمات مهندس مهدی بازرگان و کاردانی اش در ساختن سازمان آب تهران که نقش مهمی در زندگی مردم پایتخت ایران داشته است به اندازه یک هزارم شجاعت او در مخالفت با شاه ارزش ندارد. برای ملت ایران تمام کاردانی و مدیریت دوران هاشمی رفسنجانی برای بیرون بردن کشور و دولت از معادله تنگنای حکومت ایدئولوژیک به سوی دولتی که بتواند اندکی به معیارهای کارآمدی نزدیک شود ارزش ندارد، اما اگر همین هاشمی رفسنجانی اعلام کند که قصد تغییر قانون اساسی را دارد و به همین دلیل خانه نشین شود یا یک روز زندانی شود، ملت ایران او را به قهرمان ملی تبدیل خواهند کرد. برای ملت ایران چاپ هزاران کتاب و گسترش تولید فرهنگی و هنری و باز شدن فضای اجتماعی و کارآمد شدن دستگاه سیاست خارجی و کنترل نرخ ارز و متوقف شدن رفتار دستگاه رسمی امنیتی علیه مخالفان و روشنفکران در دوران خاتمی هیچ ارزشی ندارد، اما اگر خاتمی استعفا دهد به سرعت از یک دروغگوی خائن تبدیل به یک قهرمان بزرگ ملی می شود. ملت ما ملتی قهرمان پرور و شهید پرور است و دوست دارد که مدیران کشور نه در اداره کشور و بهبود زندگی مردم که در تهییج آنان بکوشند. ملت ایران مدیران لایق را دوست ندارد، بلکه قهرمانان شجاع را دوست دارد.

تا زمانی که ملت ایران در یک پروسه طولانی نتوانند اخلاقیات و شیوه نگاه و منش خود را تغییر دهند، تغییر حکومت دردی را دوا نمی کند. ما دچار توهم هستیم، ما بدون دلیل معتقدیم که بزرگترین ملت تاریخ هستیم. ما بدون داشتن مستندات کافی معتقدیم هنر نزد ایرانیان است و بس، ما بدون دلیل معتقدیم که تمام جهان متعلق به ماست، تمام آسیای میانه جزو کشور ماست، بحرین و قطر استانهای ایران هستند و معتقدیم از اعراب بطور کلی برتریم. ما معتقدیم همه پیشرفت های دنیا توسط مهاجرین ایرانی انجام می شود.

 تا زمانی که ملت ایران دچار دروغگویی و ریاکاری است نمی توان انتظار داشت رسانه های کشور دروغ نگویند. وقتی ایرانیان به دلیل حسادت و بخل حاضر به تحمل همدیگر نیستند چگونه قرار است وحدت ملی اتفاق بیفتد؟ چرا انتظار داریم مدیران کشورمان کار کنند و وضع کشور رو به پیشرفت برود، وقتی که ملت ایران بطور تاریخی ملتی تنبل هستند؟ چگونه انتظار داریم ایران به ثبات برسد، وقتی که هر ایرانی در موقعیت سیاسی یک آنارشیست ضدقدرت است؟

اصل مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 3:49 توسط بلاگر پاره وقت |